عماد الدين حسن بن علي الطبري

299

كامل بهائى ( فارسي )

* باب يازدهم * بر پائى سقيفه چون رسول صلّى اللّه عليه و آله را دفن كردند و خبر مرگ او در ديار عرب فاش شد و رؤساء و امراء و فقراء و قبائل عرب روى به تعزيت رسول نهادند و روز به روز مىآمدند و بنو هاشم به عزا مشغول شدند صحابه چنان مصلحت ديدند كه فرصت نگهدارند و گفتند كه كار خلافت به زودى ببايد ساخت يمكن كه اگر بنو هاشم از عزا فارغ شوند اين كار بر ما تمام نشود . روايت آمد كه خلاف اول كه در اسلام ظاهر شد بعد از رسول اللّه آن بود كه عمر بن خطاب گفت رسول نمرده بلكه از ما غائب شد چنان كه موسى به كوه طور بود و بازآمد رسول صلّى اللّه عليه و آله نيز بازآيد و هر كه گويد رسول صلّى اللّه عليه و آله بمرد من او را حد بزنم . ابو بكر چون اين سخن بشنيد وى را شكى در دل آمد برخاست و پيش رسول صلّى اللّه عليه و آله آمد و چادر از روى برداشت و گفت يقين شد كه مر او مردم را اطلاع كرد مرگ رسول صلّى اللّه عليه و آله را بعضى قبول كردند و بعضى نه . على عليه السّلام اين اختلاف بشنيد مردم را حاضر كرد و گفت اى قوم نه حق تعالى در حال حيات رسول با او بگفت : إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ ( زمر 31 ) مات رسول اللّه . مردم از وى قبول كردند و از هر جانب آوازها برآوردند كه « مات رسول اللّه » . چون موت رسول اللّه متقين شد اضطرابى در خلق افتاد و ايشان روى به سقيفه بنى ساعده نهادند و عبد الرحمن بن عوف و خالد بن وليد و سعد بن ابى وقاص سعيد بن عاص قرشى و ابو عبيدهء جراح و سالم مولاى حذيفه با ايشان آنجا حاضر شدند و مشورت كردند در كار خلافت و انصاريان پيش سعد بن عباده خزرجى جمع شدند و او رنجور تن بود و